ايوب متاني

( وبلاگ عمومی )

اخبار وبلاگها
ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٧  کلمات کلیدی:
مفهوم راه . . .
ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٢  کلمات کلیدی:

 

در مطالبی که به هر نوعی با مفهوم " راه " سر و کار داریم و در دین یا حوزه معنا و عرفان و به صورت ویژه در " سفر قهرمانی "  مطرح میشود، بسیاری از افراد به دلیل درک خطی به درد سر ادراکی افتاده و در فهم مطلب دچار خطا و سوء برداشت میشوند. به صورت مختصر به معنای راه میپردازیم و در صورت سوال به بسط مطلب خواهیم پرداخت:

........................

گونه ای از ادراک راه، مربوط به برنامه ریزی ذهنی ما از برداشت رایج در حوزه فیزیک می شود. فیزیک در دو معنا. یکی  یعنی زندگی در دنیای واقعی)  Real ( و فیزیکی جاری و دیگری مربوط به علم فیزیک ( .(the science of physics

 

در علم فیزیک به صورت کلاسیک چه پیش از نیوتن و چه در دستگاه مکانیکی نیوتونی راه معنایی مشخص و خطی دارد. یعنی مبدا در نقطه  A  و مقصد در نقطه B و ما بین این دو نقطه نیز نقاطی است که آنها را به هم متصل میکند. بنابراین شخص راهرو باید از نقطه مشخص A  شروع به حرکت نموده، نقاطی را طی کند تا به نقطه مشخص B برسد.  این رویکرد در زندگی جاری نیز کاملا ملموس و شناخته شده است و بسیار طبیعی مینماید.

 

حال اگر شخصی با این ذهنیت عینی)  objective ( و برداشت ناشی از آن، به سراغ مفاهیم انتزاعی و)  subjective ( رفت پر واضح است که به درد سر ادراکی خواهد افتاد  و معمولا اساتید در این برهه بزرگترین چالششان برای انتقال مفاهیم فهماندن همین تفاوت رویکردها و بزرگترین درد سر و گیجی شاگردان نیز عبور از همین مرحله است تا بدانند که ما از اساس با منطق جدید و تازه ای سر و کار داریم و اشتراک لفظ در حیطه فیزیک را به معنی اشتراک معنا در حوزه معنا نگیریم. با این ذهنیت مثلا وقتی گفته میشود نماز نردبان است و یا ما از خدا آمده ایم و به خدا باز میگردیم، تصور رایج ابتدایی قطعا تولید مسافت و نقاط مبدا و مقصد را خواهد داشت و این در حالی است که اساسا در دنیای مجرد معنا، فاصله معنا ندارد چرا که فاصله مربوط به عالم ماده و فیزیک است و نه مربوط به معنا و بنابراین از پایه ادراک و تصورات شاگرد بر مبنای درک پیشینی  ناشی از تجربه زیست در دنیای ماده شکل میگیرد و مغایرتهای مفهومی و معنایی شروع می شود.

 

برای درک بهتر راه، چیز دیگری که به عنوان یک المان تاثیر گذار در علم فیزیک مطرح است، مسئله " زمان " است. توجه را به این جلب میکنیم که تصور فیزیکی و خطی از راه به مدلی که بیان کردیم لاجرم و قطعی، معنای زمان خطی را نیز با خود خواهد داشت. یعنی طی طریق شخص راهرو از نقطه مبدا به نقطه مقصد، در مدت زمان خاصی صورت میگیرد. البته مفهوم زمان پس از انیشتین در عالم علم فیزیک دستخوش تغییرات اساسی شد و با ورود مفهوم سرعت، زمان شکل دیگری به خود گرفت. در واقع در این منظومه نظری، سه مولفه ( راه یا مسافت، زمان و سرعت) توامان مطرح است و زمان نسبی توسط انیشتین مطرح شد به این شکل که برای طی مسافت مشخصی، زمان بستگی با سرعت دارد و هر چه سرعت بیشتر باشد زمان طی کردن مسافتی کوتاه تر خواهد بود و بنابراین خود زمان تابعی از مولفه سرعت است و به نسبت سرعت، طی مسافتی واحد برای دو راهرو نسبی خواهد شد.

 

واضح است که افراد نسل جدید در دنیای جدید مدرن و پس از زیستن در عصر سرعت و در جایی که علم تجربی و سکولار، خود را مالک الرقاب همیشه و همواره درک معرفی کرده و همه آلترناتیوها را یکسره بیهوده و پوچ شمرده، درکی غیر از این نخواهند داشت و مفاهیم انتزاعی و معنایی را نیز با این سه مولفه خواهند سنجید. بسیار شاهدیم که فرد میخواهد هر چه زودتر ( یعنی هر چه سریعتر و بنابراین در زمان کمتر ) فاصله خطی متصور در ذهن خود را از نقطه مبدا جهل به نقطه مقصد آگاهی را طی کرده به وصال برسد و حال آنکه اینجا دنیای دیگری است و مفاهیم و معانی ساحت و ساختار و رویکرد خود را دارند. حتی گاهی مطلب شکلی طنز گونه به خود میگیرد به این صورت که فرد برای رسیدن به آرامش و یا حضور و زندگی در لحظه در چنان جوش و خروش و تکاپویی است که خودش نقض قرض است. مثل کسی که میخواهد بخوابد ولی دائم در تلاش و حرکت است برای بهتر خوابیدن و واضح است که تا چنین است شاید بهتر خوابیدن را " بداند " اما خوابیدن را " نمی تواند ".

 

در دنیای عرفان و معنا، هر چه بخواهیم زودتر برسیم دیرتر خواهد شد. هر چه بخواهیم سریعتر برویم لنگان تر خواهیم رفت و هر چه در توهم طی طریق از نقطه ای به نقطه ای باشیم بیشتر درجا خواهیم زد. چرا که اساسا نه مبدایی هست و نه مقصدی. راهی به صورت خطی و فیزیکی موجود نیست که مبدا و نهایتی داشته باشد. اینجا ازلی ابدی است و لذا بی زمان و لازمان نیز هست. وقتی مسافتی نیست، لزا زمانی هم نیست و سرعت نیز با حضور مسافت معنادار میشود که نخواهد بود. بنابراین هر آنچه به عنوان طی طریق و راه متصور باشیم که هر یک از این سه مولفه در آن باشد، مغایرت و توهم و غیر حقیقی و باطل است.

 

در عالم معنا، مبدا و مقصد و راه و راهرو روی هم منطبق است و در واقع یک چیز است. و مدل نه به صورت خطی بلکه به صورت دورانی و دایره ای خواهد بود. البته دورانی مارپیچی و تعالی یابنده. آگاهی متعالی . . .


سال 1375 پس از دریافت کمربند مشکی کاراته
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٢  کلمات کلیدی:

 

k


ممنوعیت تعطیلی روزهای کاری
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۱  کلمات کلیدی:

 

 

تنها یک هفته پس از اعلام ما مبنی بر بیایین این فرهنگ تعطیل کردن و دنبال تعطیلی بودن و تعطیلی ها را به هم وصل کردن را جمع کنیم و دعوت کردیم که بیاییم چهارشنبه ( هفته گذشته ) را سر کارهایمان برویم و اعلام کردم که من حتی اگر چهارشنبه را تعطیل باشد هم سر کارم میروم، مجلس شورای اسلامی طرح ممنوعیت تعطیل کردن روزهای کاری توسط دولت را به صحن علنی آورده و تصویب کرد و از این پس دولت نمیتواند غیر از حوادث غیر مترقبه و یا مواقعی که جان شهروندان در خطر باشد، همین طوری روزی را تعطیل اعلام کند. بیشتر باور کنیم که هر کجا باشیم اثر داریم و افکار و کارهایمان اثر دارد اثر دارد  . . .



کلاس تک جلسه ای عاشورا
ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٥  کلمات کلیدی:

 

سلام همراهان
به اطلاع میرسانیم پنج شنبه کلاسی خواهیم داشت با موضوع عاشورا، محرم و امام حسین ( ع )
همه مطالب ما با رویکرد آگاهی متعالی و بر اساس شناخت عمقی ناخودآگاه جمعی میباشد و چگونگی به آگاهی آوردن بیشتر آرکی تایپها و بازتولید اسطوره ها در زندگی جاری امروزه ما و مبتنی بر سفر قهرمانی.
لطفا اعلام حضور بفرمایید...
09394376486


تعطیلی
ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٥  کلمات کلیدی:

 

ضمن آرزوی قبولی عزاداریها و با امید به درک بیشتر حقیقت پیام و حرکت سید الشهدا به عرض میرسانیم که تاسوعا و عاشورای حسینی برای ما روزهای عزاداری است و باید هم تعطیل باشد اما بیاییم این فرهنگ دائما به فکر تعطیلی بودن و به هر بهانه کار را تعطیل کردن و تعطیلی ها را به هم وصل کردن را جمع کنیم و چهارشنبه و پنج شنبه را به سر کارهای خود برویم و فرهنگ جهاد ( مجاهده و جهد و تلاش و پشتکار ) رابه زندگیمان هم بکشانیم و فقط سینه زن نباشیم. من چهارشنبه و پنج شنبه را سر کار میروم چه تعطیل باشد چه نباشد . . .


معنای عاشورا
ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۱  کلمات کلیدی:

 

من متفاوت با بسیاری از افراد که مدل عزاداری عوام در محرم را کاملا زیر سوال میبرند و از نذری و آش و پلو و این همه اتلاف مواد غذایی و روزها و شبها بر سر دیگهای غذا بدون توجه به این همه محروم و گرسنه در جامعه سپری کردن و لحظه ای ننشستن و فکر نکردن که با این همه پول و وقت و انرژی که اگر در کل کشور محاسبه شود چه عدد و رقم قابل توجهی در مسیر بهبود زندگی مادی و معنوی مردم میتواند باشد و آهنهای سنگینی به اسم علم حمل کردن و کلی انرژی و پول صرف تزیین آنها نمودن و خیابانها و معابر را به خاطر دسته کشی بند آوردن و ترافیک و مزاحمت برای مردم فراهم کردن و سر و صدای وحشتناک طبل و بلندگو را به اسم عزاداری حتی نیمه شب ها بدون توجه به آزار و اذیت برای دیگران در آوردن و آداب و مناسک عجیب و غریب و مقدس تراشیهایی که هیچ ربطی به دین ندارند به اسم دینداری از خود اختراع کردن و صرفا بر اساس این اعمال شور و هیجان و احساسی گری را ترویج کردن و هیچ کاری با عقل و عقلانیت نداشتن و ... را زیر سوال میبرند و با آن مخالفند، میگویم من با هیچ یک از این کارها مخالف نیستم و اساسا در جایگاه مخالفت با کاری که میلیونها نفر آن را انجام میدهند و یا با اعتقاد و یا بر حسب عادت و یا هر انگیزه و علتی خود را صرف این مناسک میکنند نیستم و فکر میکنم هر حقیقتی شامل سه لایه است.

 

 لایه جسم، لایه ذهن و لایه روح و معنا و هر یک از این لایه ها در رابطه با هر حقیقتی مورد توجه بخشی از افراد جامعه قرار میگیرد که خودشان از لحاظ وجودی در آن سطح ( جسم و ذهن و روح ) متمرکز شده و به این سه وجه نزدیکی بیشتری دارند. گویی یک هرم موجود است و در رابطه با هر مطلبی قاعده هرم از نظر تعداد، کثرت بیشتری دارد و اینجا همان وجه زمینه ای و جسمانی و مادی و غریزی و هیجانی و احساسی هر چیزی است. عام مردم اینجا هستند. این هرم آگاهی را هر چه  رو به بالا و تعالی حرکت کنیم به بخش ذهنی و عقلانی و تفکری و معرفتی آن حقیقت میرسیم. اینجا افراد بر اساس تعقل و اندیشه به موضوع به صورت عقلانی نگاه میکنند و پرسشهایی مطرح میکنند و به دنبال پاسخهایی هستند که اساسا برای سطح قبلی قابل فهم نیست. مثلا فرد موجود در این لایه از آگاهی شاید بپرسد این آهن که با دست خود ساخته و پرداخته ایم و حال به شکلی اسیر آن شده ایم که نمیتوانیم کوچکترین تغییری در آن بدهیم و برایمان به پایه ای از تقدس رسیده که حتی حاضریم انسانیت را به پای آن قربانی کنیم چه فرقی با همان بت های ساخته شده در جاهلیت به دست افراد جاهل دارد که خودشان آنها را میساختند و خودشان از آن میترسیدند و آن را پرستش مینمودند و در مقابل ابراهیم و موسی و عیسی و محمد می ایستادند و خدای معنا را وقعی نمی نهادند؟ فکر و ذهن را مردمان این لایه به کار میگیرند و جو گیر هیجانات عوام الناس نمیشوند و البته تعدادشان هم در میانه های این هرم بسیار کمتر از افراد لایه قبل موجود در قاعده هرم است. این افراد البته ممکن است در این عقل گرایی آنچنان افراط کنند که همه چیز را باطل بنامند و معیار را نه حقیقت و کشف آن و رو به استعلا، بلکه صرفا در انتقاد و بدبینی به عوام و توده، کل آن حقیقت را منکر شوند.

 

 اما لایه بالاتر کسانی هستند که با درک و پذیرش آگاهی لایه جسمانی و عوام و به ادراک آوردن معرفت و عقلانیت و نقد صحیح با خود میکویند بیهوده سخن به این درازی نبود و اگر کل ماجرا از اساس به کل بی معنی و بی پایه باشد، عدم قدرت این همه تولید ندارد و از سوی قشر و پوسته به سمت گوهر و حقیقت و لب و مغز و معنا حرکت میکنند. اینها در قسمت بالای هرم هستند که ای بسا هم از سوی لایه اول شماتت شوند و هم لایه دوم. لایه اول ایشان را مانند لایه دوم میبینند و حتی شاید حکم به کفر و بی درکی آنها بدهند و لایه دوم آنها را نزدیک به لایه اول میبینند و هم پیاله ایشان مینگرند و املشان میخوانند. هر چه در این هرم بالاتر که بروی بی قضاوت تر میشوی و هر کسی را به خودش وا میگذاری و البته این به معنی نفی مسئولیت اجتماعی نیست بلکه مرادم این است که راه مسئولیت و انجام آن صرفا آن چیزی شاید نباشد که ظاهری میبینیم و می اندیشیم.

 

مگر شریعتی و مطهری افراد کوچکی بودند؟ این همه فریاد زدند و دیگرانی هم تراز ایشان در حوزه و دانشگاه و حتی در سطح مراجع تقلید، که این چیزی که به اسم عزاداری میشناسیم در بسیاری از ابعاد هیچ ربطی به حرکت حسین ( ع ) ندارد. مگر موفق شدند؟  مگر شد علم ها را جمع کنند؟ مگر شد قمه زنی را ریشه کن نمایند؟ تازه اگر زمان ایشان را با الان و با لحاظ کردن پیشرفت محیر العقول علم و تکنولوژی و عمومی و در دسترس شدن آنها طی بیست سال گذشته و وجود حکومت دینی و بلندگوهای معرفتی رسمی که کارشان علی القاعده زدودن خرافات و پاک و سره کردن میبایست بوده باشددر نظر بگیریم و این المان ها  را علاوه کنید به توسعه سطح سواد و آموزش عالی و ... و حال به رفتار توده در رابطه با محرم و عاشورا  و حسین نگاه کنیم، امروز و رفتار مردم را بسیار رو به قهقراتر از پنجاه سال پیش میبینیم. و گویا همان علم و تکنولوژی هم به استخدام خرافات درآمده و به جای عقل گرایی و درک و پرسش عقلانی افراد هیجانی تر و احساسی تر و خرافی تر شده اند.

 

آری من مخالف این رفتارها نیستم. دست از سر ایشان برداریم و بگذاریم کارشان و حالشان را بکنند نه به این خاطر که تایید شده اند به این خاطر که این مخالفت ها بیشتر در آتششان میدمد و بر هیجانشان دامن میزند.

 

عاشورا یک حقیقت است و یک هرم آگاهی. ما به کجایش وصل میشویم؟ این یک رویدادی است با قابلیت پروجکت شدن هر سه لایه روی خود و هر کسی بسته به بودن و استعداد و تمایل و درکش به مرتبه ای از این حقیقت وصل می شود. کسی که در لایه اول است درکی از همه محاسبات عقلانی و ذهنی لایه دوم که در جای خود درست است و یا حرفهای عارفانه و معنایی لایه سوم ندارد. برای او زیر علم مردن عشق است. هر چه محکم تر بر سر و سینه زدن عین دینداری و وفاداری و غیرت و اعتقاد است و وقتی میشنود که شعله گاز سفره ای را که با همه ارادتش و بر اساس آگاهیش به امام میخواهند جمع کنند و استدلال میکنند که پولش را صرف امور بهتری کنیم امام هم راضی تر است او چون هیچ درکی  از حوزه سر ندارد و یا حداقل به لحاظ وجودی الویتش با شور و هیجان است و نه تفکر ( و گویی دارد از این هرم به بیرون افکنده میشود ) مقاومت میکند و دفعه بعد تیغ قمه اش را تیزتر، تعداد تیغه های علمش را بیشتر و تعداد دیگ و قابلمه اش را افزون تر و شدت ضربه به سرو و صورت و سینه و زنجیرش را محکم تر میکند. گویی یک جایی در ناخودآگاهش این وضع را تشدید میکند تا از این حلقه بیرون رانده نشود و از این هرم به بیرون نیفتد.

 

بهتر نیست به جای مخالفت و دیگران را زیر سوال بردن، دیگران را درک کنیم؟ و بر اساس سطح ادراکی خود به گسترش آگاهی بپردازیم و به جای ایجاد تضاد و تخالف، ابعاد متفاوت ادراکی و هر نسبتی که با حقیقت داریم را بدون تنش و زد و خورد و محکوم کردن و با نگاه توسعه نور و آگاهی و نه جنگ و ستیز، توسعه دهیم؟ 

 

حسین و عاشورا یک حقیقت زنده است. حقیقتی  که یک لایه احساسی و هیجانی و شورمندی و حرکت دارد، یک لایه ذهنی و عقلانی و معرفتی و تفکر بر انگیز و یک لایه عاشقانه و عارفانه و معنایی و پر واضح است که از نظر تعداد هر چه در این هرم بالاتر برویم تعدادمان کمتر میشود تا جایی که فردی چون خود حسین، وقتی در قله این هرم جای میگیرد به دست عوامی که در همین هرم هستند به عنوان خارجی ( کسی که از دین خارج شده است ) خون شریفش به زمین ریخته می شود. عیسی در نوک این هرم به دست افراد پایین تر همین هرم به اسم دفاع از حریم دیانت و اعتقاد و به جرم بد دینی،  بدن گرامیش مصلوب میگردد، علی در نوک این هرم آگاهی معنایی، توسط لایه های پایین تر درک نمیشود و توسط جاهلان و نا آگاهان مقابل حقیقت دیده شده هنگامی که  فرق مبارکش در مسجد شکافته میشود عده ای تعجب میکنند که بد دین و کافری چون علی در مسجد چه میکرد؟ این رشته سر دراز دارد  و عرفا و فیلسوفان و دانشمندان بسیاری را میتوان به تناسب خودشان  در این فهرست دید و شناخت و همیشه لایه های پایین تر آگاهی لایه های بالاتر را محکوم میکنند و هر چه که به سمت قله در این هرم نزدیک تر شوی بی قضاوت تر میشوی و عاشق همین مردمی که به خونت تشنه تر میشوند و کار به جایی میرسد که خونت را می ریزند و هرمی جدید شکل میگیرد . . .

 

انگار در جاهایی از این هرم و هر چه رو به استعلا میروی با یک تصمیم سخت همراهی و در هر گامی به تناسب آگاه تر شدنت به حقیقت میدرخشی و تاریکی را به نور تبدیل میکنی و هنگامی که در قله ات میرسی، به عشق توسعه آگاهی و به خاطر عشقت به همین مردم جاهل و برای آگاه کردنشان، هیچ راهی نداری و هیچ ابزاری مگر جانت. خونت را میدهی. خونت را می ریزند و جهشی دیگر در آگاهی رخ میدهد و عده ای از خواب غفلت و بی خبری بیدار می شوند و در هرم آگاهی گامی بر میدارند.

 

شهید کسی است که در راه توسعه آگاهی و برای آگاه کردن مردم، در لایه های پایین تر این هرم همه چیز و دارایی خود را فدا میکند و در گام آخر، خودش به عنوان انسان  لایه سوم و در عمق ادراک نسبت به معنا و در قله معنویت و معنا، در حالی که عوام، هیچ نسبتی با او حس نمیکنند، به زبان فهم و ادراک آنها عمل میکند و با فدا کردن خود و قربانی نمودن خود و خود را به دم تیغشان دادن و با ریخته شدن خونش ( خون به عنوان سمبل عاطفه و هیجان و شور و حرکت و احساسا ) ناگاه جماعتی که فقط این زبان را میفهمند، به حرکت در می آورد و آنها را به موقعیت خود آکاه و بیدار می نماید.

 

ای حسین ما پیرو توایم و به تو عشق می ورزیم. به ما حقیقت درک خودت و عاشورای معنایت را هدیه کن و ما را از شر جهالت و نا آگاهی برهان و هادی و حامی ما در مسیر آگاهی باش که تو شهید شهدایی و شاهد. ما را به احوالمان آگاه و شاهد گردان. آمین . . .


شخصیت علمی
ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٧  کلمات کلیدی:

 

به او گفتم چرا درس نمی خوانی؟ گفت فکر کردی همه مثل خودت هستند که خدا یک ذهن قوی و روحیه علمی و وجاهت و شخصیت علمی به او داده باشد؟ تو با من خیلی فرق داری. تو انگار ساخته شده ای برای علم و دانش و من اصلا توان درس خواندن ندارم...

به او گفتم، الحمدلله رب العالمین به خاطر دادن این ظرفیت و پتانسیل و توانی که میفرمایید و "هذا من فضل ربی"  اما بدان، من همان کسی هستم که در کل دبیرستان  حد اقل تجدیدی که آوردم شش تا بود و سال پایانی برای دیپلم چند مرحله امتحان دادم ولی نتوانستم دیپلم بگیرم و نهایتا از مدرسه اخراج شدم و فکر میکردم من دیگر نمیتوانم درس بخوانم و به فکر افتادم بروم کارگر بنا یا شاگرد شوفر شوم و کودن و خنگی بیش نیستم اما به هر حال با ندایی در درونم و عشقی که داشتم، ادامه دادم و بعد از دو سال و نیم در مدرسه بزرگسالان با هزار زحمت توانستم بالاخره دیپلمم را بگیرم.

یک سال بعد و بعد از تحول وجودی و شخصیتی که به لطف خدا و همت و تلاشم انجام دادم " نفر اول المپیاد " دانشجویان در رشته تحصیلی خودم شدم و از آن به بعد و با موفقیت هایی که به دست آوردم کلا چهره و وجاهت گذشته برای همه رنگ باخت و از بین رفت و من به یک چهره به قول تو آکادمیک و علمی تبدیل شدم. حالا نظرت در مورد من و خودت چیست؟ . . .


نیروی خدماتی
ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٩  کلمات کلیدی:

 

یادش بخیر سال 79 وقتی دانشجوی فوق لیسانس شده بودم و کلی خرج روی دستم افتاده بود بنابراین دنبال کار میگشتم.

بعد از کلی گشتن و نیافتن بالاخره مدیر مالی یکی از وزارتخانه ها به من گفت ما یک نیروی خدماتی میخواهیم. گفتم نیروی خدماتی یعنی چه؟ گفت یعنی چایی بدهد و آبدارخانه را اداره کند و یا در قسمت نظافت ساختمان مشغول شود. ایستادم و گفتم من هستم.

البته هیچ گاه این امور اجرایی نشد و در قسمت اداری به بنده کاری دفتری دادند ولی آن لحظه که کار خدماتی را هم قبول کردم یادم نمیرود . . .


پارکها و اتوبوس
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۳  کلمات کلیدی:

 

یادش بخیر. سال 79
تازه در دوره فوق لیسانس قبول شده بودم و از شهرستان به تهران آمدم. نه پولی داشتم نه پشتوانه کاری.با این هدف که روزها کارگری کنم و شب ها در پارک بخوابم. البته به لطف یکی دو فامیل و دوست شبها در پارک نمی خوابیدم. یادش بخیر که درسهایم را در دو ترم اول، فقط در پارکها و اتوبوس میتوانستم بخوانم . . .


یک عدد طالبی و یک نان لواش
ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۱  کلمات کلیدی:

 

یادش بخیر تابستان سال 81

در کل سه ماه، غذای کل روز من یک عدد طالبی کوچک بود به همراه یک نان لواش. قصد خاصی در بین نبود. پول نداشتم . . .


بستنی فروشی
ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٦  کلمات کلیدی:

 

یادش بخیر، سال هشتاد و یک ( نه سال پیش ) از میدون ونک بستنی کیمی میخریدم و با یک کلمن سریع می بردم پارک ملت و آروم میگفتم بستنی بستنی و اونجا میفروختم و دوباره سریع برمیگشتم میدون ونک میخریدم و ...
آن روزها دانشجوی ممتاز فوق لیسانس بودم . . .


دستفروشی
ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٤  کلمات کلیدی:

 

یادش بخیر سال هشتاد ( ده سال پیش ) ایستاده بودم و آرام میگفتم خودکار 100 تومان روان نویس 150 تومان و ماموران شهرداری که می آمدند سریع باید بساطمان را جمع می کردیم. هنوز برگه تعهد عدم سد معبر و ضبط لوازم التحریری که میفروختم را در میدان تجریش نگه داشته ام.

آن روزها در حالی که دانشجوی فوق لیسانس بودم، دستفروشی میکردم . . .


کلاس شخصیت شناسی زنان یا ایزد بانوان
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٧  کلمات کلیدی:

 

آغاز کلاس شخصیت شناسی زنان یا ایزد بانوان از روز شنبه هفتم آبان ماه.
...................
09394376486


مثل یک پتک
ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱  کلمات کلیدی:

 

مثل پتک است این نوشته. اگه خوردی نوش جونت. حالشو ببر. اگه هم هیچیت نشد بشین یه دل سیر گریه کن واسه خودت چون مردی. واسه مرده هم گریه میکنن دیگه.

 

 بس نیست؟ بس نست مثل فاحشه ها زندگی کردن و به فاحشه ها فحش و بد و بیراه گفتن؟

بس نست؟ بس نیست مشورت با ترسهایت و همیشه صدای رنجور و نکبت و لرزان او را شنیدن که نه نه بشین. خطرناکه حسن؟

بس نیست؟ بس نیست بر اساس آموزشهایی زندگی کردن که کوچک زندگی کن و بی معنی و هیچ و پوچ بمیر؟

بس نیست؟ بس نیست کشتن همه رویاهایت و حسرت زندگی دیگران را خوردن؟

بس نیست؟ بس نیست مشت کوبیدن و پنجه کشیدن به صورت و اسم آدمهای موفق و از دست دادن همه فرصتها برای موفق شدن؟

بس نیست؟ بس نیست فقط غر زدن و همه رو مسئول بدبختی و وضع فلاکت بار خود دانستن و همیشه خود رو از همه تقصیرها مبرا دانستن؟

بس نیست؟ بس نیست متوسط و این وسطها زندگی کردن که مبادا گربه شاخت بزنه؟

بس نیست؟ بس نیست زندگی بخور نمیر؟

بس نیست؟ بس نیست از اول ماه تا آخرش چشم به آخر برج بودن؟

بس نیست؟ بس نیست تو آرزوها و توهمات کاخ ساختن و تو دود این افیون زندگی رو باختن؟

بس نیست؟ بس نیست این همه ترسو زندگی کردن؟ این همه خفه کردن خودت و استعدادات؟

بس نیست؟ بس نیست؟ بس نیست؟

منتظری چی بشه؟ آهای با توام. با خود تو. این پیام واسه خود تو هست. نه واسه این که بفرستیش واسه کس دیگه ای که ببین چی میگه. اگه میخوای بفرستیش بفرست. اما مال خودته. واسه خود خود تو.

نکنه واقعا مردی. خودتو کشتی. رویاهاتو کشتی. نکنه دیگه امیدی نداری. نکنه خونی واست نمونده. نکنه فکر میکنی جونی نداری. اگه نداری پس بمیر. این چه وضعشه. این بود اون زندگی که میخواستی؟ این اون کسی بود که همیشه تو ذهنت پرورشش میدادی؟ این بود اون قهرمانی که همیشه عاشقش بودی و منتظرش بودی؟ منتظر چی هستی لعنتی. د پاشو واسا لعنتی. دیگه کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا دیوونه نمیشی؟ چرا از شدت درد عربده نمیزنی؟ چرا نمیفهمی که همه چیزتو داری از دست میدی؟ چرا دردت نمیگیره. چقدر بی حس شدی؟ چقدر بی رگ شدی؟

نمیشنوی صداشو؟ آره حق داری نشنوی. بیچاره دیگه نا نداره. بس که فریاد زده که توی لعنتی صداشو بشنوی دیگه صداش در نمیاد. صدای رنجورشو که تو رو صدا میزد. هنوزم با همه ناامیدیش بازم ته دلش یه نوری از امید سوسو میزنه. هنوزم یه چیزی از یه جایی بهش میگه شایدشاید این مرده زنده بشه. این خواب بیدار بشه. شاید شاید و گاهی همه جونشو جمع میکنه با زجه و دردو التماس صدات میکنه. از یه جایی تو وجودت صدات میکنه. گاهی صداش میاد بالا و میشنوی اما مسخرش میکنی. تحقیرش میکنی و پوزخند میزنی که اینو ببین من قهرمانشم. تو حق نداری انقدر بی رحم باشی. میخوای باشی؟ باش. باشو بمیر.

باورت میشه همه قهرمانا یه جاهایی یه وقتایی حال و روزشون مثل حالای تو بوده؟. یه جاهایی مایوس شدن. یه جاهایی جا زدن. یه وقتایی ترسیدن. یه زمان هایی بوده که به بن بست، به ته خط رسیدن. اما هیچ چی نتونست متوقفشون کنه. همه قهرمانها قبل از قهرمانی واسه دیگران قهرمان خودشون بودن.

عزیزم، همه دنیا، همه کائنات، همه زمین و آسمون منتظر توان که پاشی. به عظمت و جلال و جبروت و کبریائیت خداوند سوگند، تو بیهوده نیستی. تو گل سر سبد آفرینشی. خود خدا و همه هستس مشتری تو هستند. تو خواستنی ترین موجود عالمی. تو چیزی داری که همون چیز تو رو منحصر بفرد کرده. چیزی که هیچ کس دیگه ای اون رو نداره و فقط اختصاصی مال تو و در ید اختیار تو هست. مثل تو مثل اون پادشاه قدر قدرتیه که میخوابه و در خواب میبینه که بدبخت و فقیر و فلک زده هست و برای برون رفت از این نکبت دنبال راه حل میگرده. تازه اگه بگرده چرا که شاید این سرنوشت جعلی رو باور کرده و دست از هر تلاش و تقلایی برای در اومدن از این کثافت و لجن برداشته. بابا هیچ کار نمیخواد بکنی. فقط بیدار شو. فقط بیدار شو. تو داری کابوس می بینی. اینی که زندگی تصورش کردی. اینی که فکر میکنی حقیقت تو هست فقط یه خواب آشفته هست. به خدا قسم این فقط یه خوابه. باورش نکن. بلند شو. بیدار شو. پاشو وایسا پاشو تو رو خدا پاشو.

نگو کجای من شبیه قهرماناس. هر کی شبیه خودشه. هر کسی خودشه. یه مدلیه. مدل خودتو باور کن. خودتو بپذیر. خودتو باور کن. عظمت خودت رو شکوه خودت رو باور کن و قهرمانت رو از اسارت زنجیر اژدها بیرون نجات بده. گمش کردی گمش کردی استعداداتو که سلاح قهرمانته. ببین چی داری همون نقطه قوتو میگم. قضاوتش نکن فقط بهش اعتماد کن.

بیخیال تمسخرها. بیخیال تحقیر ها. بیخیال دیده نشدن ها. بیخیال طرد شدن ها.

دنیا رو که نگاه میکنم پر شده از آدمهای متوسط و آدم متوسط یعنی آدم مرده. آدمهای برده. آدمهای اسیر. آدمهای کوچک و حقیر. ولی وای امان از روزی که انسانی برخیزد. خودش را باور کند. کاش میدانستی که تو کی هستی. کاش میدونستی چه عظمتی داری. کاش باور میکردی چه بی نهایتی در تو به کنج انزوا رفته و تو داری در محدودیت و تنگنا و بدبختی با همه قدرتت و عظمت و شکوهت آروم آروم به گور نزدیک میشی.

یالا پاشو قهرمان یالا پاشو.

انتخاب با توست. پیامی واضح تر از این ؟

این آخریش بود. دیگه بعد از این هیچی نمیشه و همه چیز تمومه. گور سرد ناامیدی و بدبختی یا ظهور قهرمان و زندگی شکوهمندانه. تو لایقشی. تو از اول برنده آفریده شدی. پاشو و به خودت نشون بده که کی هستی.

ببین. عزیز.

باور کن هیچ مانعی وجود نداره و تو خودت حجاب خودتی.

بغضتو درک میکنم و اشکهاتو میفهمم. مشت گره کردتو. چشم تنگ شدتو. دندون به هم فشردتو هم میبینم. شروع میشه؟ شروع میشه تولد تو؟ این راه جدید زندگی توئه.

به خدا توکل کن و بسم الله رو بگو که همین الان، همین لحظه وقتشه. همین الان.

 قربونت برم. عاشقتم. دوست دارم و  . . .


بحران میانسالی
ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٢  کلمات کلیدی:

 

سلام همراهان:
شاید شما پدر، مادر، خواهر، برادر و یا یک دوست داشته باشید که در محدوده سنی 35 تا 50 سال و یا کمی کمتر یا بیشتر باشد و با وجود هر شکلی از زندگی دچار افسردگی، هیجان، در خودفرو رفتگی و یا هر فرمی از انزوا و یا برعکس آن شده باشد و موجبات نگرانی را برای اطرافیان فراهم کرده باشد. شاید این عزیز دچار بحران میانسالی شده باشد. دوره ای که آبستن حوادثی عجیب و متفاوت است و بدون آگاهی نسبت به آنچه برایش دارد رخ میدهد، زندگی را تاریک و بسیار بی معنی بیابد.
حال که شما  به واسطه آشنایی با آگاهی،دریچه ای از معنا و پنجره ای رو به نور و گشایش را پیش روی خود میبینید، به آنها کمک کنید. بیایید به هم کمک کنیم. چرا که ما، همه ما لایق یک زندگی پربار و سرشار و مملو از خیر و برکت هستیم.

کلاسی را اعلام میکنیم به نام "  بحران میانسالی " که در آن، به این محدوده سنی آگاهیهایی را به یاری حق منتقل میکنیم تا ضمن ملاقات با خود، به چیزهایی در درون خود دست یابد که جوانترها به خاطر سنشان هنوز نمیتوانند.
با توجه به محدودیت تعداد صندلی،الویت با کسانی است که زودتر ثبت نام کنند. به احتمال زیاد این کلاس سه شنبه ها یا پنج شنبه ها برگزار خواهد شد...
تلفن هماهنگی و ثبت نام: خاطره صبوری  ( 09394376486  )


برای عزیزان موسسه غیر انتفاعی مولوی ایوانکی
ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٠  کلمات کلیدی:

 

برای عزیزان موسسه غیر انتفاعی مولوی ایوانکی

این مطلب را برای 50 نفری می نویسم که یک جلسه خدمتشان در درس مدیریت بودم.

خیلی واضح بگویم که فکر نکنید من شما را انتخاب نکردم. راستش را بخواهید هیچ دلیل عقلانی برای آمدن این همه راه و تدریس به شما وجود ندارد چرا که نه حق الزحمه مناسبی دارد و نه امکانات معمول و حداقلی برای اساتید. ولی با وجود این که هنوز اسم هیچ کدامتان را نمیدانم، با این حال به احترام ذوق و اشتیاق شما عزیزان که برخی از شما تا جلوی در دانشگاه پشت سرم آمدید و تقاضای این داشتید که مدرستان بمانم، تصمیم من بر آمدن بود حتی اگر ظاهرا متضرر هم بشوم و بنابراین من شما را انتخاب کردم. اما به دلایلی که نا معلوم است از آموزش دانشگاه با بنده تماس گرفتند و گفتند که شما نمیتوانید به این بچه ها تدریس کنید.

من یادم رفت آدرس وبلاگم را بدهم و اصلا نمیدانم کسی این متن را خواهد خواند یا خیر فقط اگر حتی یکی از بچه ها این متن را خواند خواهشمندم به بقیه عزیزانم پیام مرا برساند. من قصد داشتم در جلسه این هفته برای چند دقیقه هم که شده سر کلاستان حاضر شوم و این مطلب را شحصا به شما بگویم ولی متاسفانه امکانش از سوی دانشگاه فراهم نشد.

به هر حال هر آنچه پیش آید خیر است و ما تسلیمیم.

دوست دار شما: ایوب متانی


کلاس سفر قهرمانی..
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٠  کلمات کلیدی:

 

تو نمیدانی که هستی. نمیدانی و این ندانستن غولی را در درونت زندانی کرده است.
قهرمان در خواب است و دشمن که چیزی جز جهل و بی خبری و نا آگاهی نیست، سرزمین قهرمان را لگدمال چکمه های خود کرده است.
قهرمان را صدا بزنیم. قهرمانت را صدا میزنیم.
همه زندانیان و در بندان سرزمین قهرمان، در انتظار بیداری او هستند. حتی شنیدن نام قهرمان لرزه بر اندام دشمن می اندازد...
کی جشن قهرمانی خواهیم گرفت؟ دور نیست. دیر نیست. امان از روزی که انسانی برخیزد.
شروع دوره سفر قهرمانی از ساعت پنج چهارشنبه خواهد بود اما شما از همین لحظه بایست و نیت کن و با عشق و طلب، آرام آرام، قهرمان را صدا بزن . . .
09394376486


کلاس سفر قهرمانی
ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٩  کلمات کلیدی:

 

آیا میدانید بزرگترین سرمایه گذاری زندگی کجاست؟ اگر جایی را بشناسید که سرملایه گذاری در آن سود خالص و تضمین شده ای دارد آیا معطل می مانید؟.

حقیقت این است که بزرگترین و سود آورترین سرمایه گذاری که از همین لحظه اول ورود به آن، آماده برداشت بوده سود آور است، خودتان هستید.

آیا میخواهید بانکی را به شمات پیشنهاد کنیم که هر چقدر و به هر اندازه و از هر جنسی که مایل بودید میتوانید از آن برداشت کنید و هیچ گاه هم تمام نشود و هر لحظه هم بر ارزش آن افزوده می شود؟

این بانک خودتان هستید. باور کنید شما نیازی به غیر ندارید اگر آگاه شوید. باور کنید شما به ساحل امن می رسید. باور کنید در چنان استقلال وجودی قرار میگیرید که حدی برای آن متصور نیست.

...............

بسیاری از آن چه ما خدمت عزیزان عرضه می کنیم بر مبنا و اساس پایه ای شکل می کیرد به نام " سفر قهرمانی "  که درب بانک عظیم ووددیتان به روی شما خواهد گشود،که با آگاهی نسبت به آن، تحلیل گر به درونتان می آید و دنیا را با افق دیگری به نظاره خداهند نشست.

پس از طلب بسیار عزیزان در کلاسهای دیگر، از چهارشنبه هفته جاری ( فردا ) کلاس سفر قهرمانی آغاز شد.  در ابتدا کلیات یونگ بیان میشود و بعد . . .

تلفن هماهنگی و ثبت نام :   

09394376486 


آغاز کلاس سفر قهرمانی
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٤  کلمات کلیدی:

 

سلام و روز و وقت شما عزیزان به خیر و سلامتی  و برکت و شادی و شعف، ان شاء الله.

به اطلاع می رسانیم کلاس " استادی و شاگردی " به پایان رسید و قرار بود کلاس متفاوت " پیشروان و پیروان " را به جای آن برگزار کنیم ولی هنوز انرژی عمومی عزیزان گویا به طلب نرسیده است، لذا فعلا این کلاس را مسکوت میگذاریم ... شاید وقتی دیگر.
................

از چهار شنبه هفته آینده، با طلب و درخواست زیادی که از سوی عزیزانمان صورت گرفته و گویا وقت آن شده است، ان شاالله به یاری خداوند کلاس " سفر قهرمانی " را آغاز خواهیم کرد.

به یاری حق . . .


← صفحه بعد