ايوب متاني

( وبلاگ عمومی )

کلاس و بی پولی
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۸  کلمات کلیدی:

 

یادش بخیر سال 80 ( حدود ده سال قبل ) تابستون بود و من فقط به اندازه ای پول داشتم که میتوانستم در طول یک روز یک نان لواش و یک عدد طالبی کوچک بخورم و این ماجرا تقریبا سه ماه تمام طول کشید. البته گاهی این وسط ها مهمانی رفتنی پیش می آمد و غذایی هم خورده میشد. در همین حال و احوال 25000 تومان بابت کاری پولی دستم آمد و سریعا رفتم کلاسی که مدتها منتظرش بودم. دکتر آزمندیان هر هفته ( پنج شنبه و جمعه ) یک کلاس معارفه و آشنایی رایگان برگزار میکرد و در طول هفته کلاسهای اصلی را که هزینه آنها می شد 25000 تومان. من حدود سی بار آن کلاسهای تکراری رایگان را می رفتم و از شوقم کاسته نمی شد ولی پولش را نداشتم که کلاس اصلی را بروم و حالا پولش به دست آمده بود.

نمی توانم کتمان کنم که حدود یک ساعتی با خودم کلنجاررفتم که بروم بخشی از این پول را صرف یک شام خوشمزه کنم یا نه و در نهایت یک نان لواش خریدم با یک طالبی کوچک و رفتم به خانه ام که کلش یک اتاق بود در خانه ای اجاره ای در محله فلاح امامزاده حسن که همه در و دیوارش در حال فرو ریختن بود.

25000 تومان را دادم و رفتم کلاس با یک حسی از فتح  و پیروزی برای دریافت آگاهی. یادش بخیر که زمان استراحت پولی نبود بابت خریدن یک لیوان نوشیدنی و چه لذتی داشت آب خنکی که بابتش پول نمی گرفتند و شکمی که سر و صدا راه می انداخت و حواسی که گاهی در انتظار نان لواش و طالبی شب از کلاس پرت می شد ولی خیلی زود به سر جایش باز می گشت . . .


هزینه آگاهی
ساعت ٦:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٦  کلمات کلیدی:

 

آگاهی خریدنی است و نه بخشیدنی . . .

اگر نمی خواهیم برای آگاهی هزینه بدهیم و فکر می کنیم کسی پیدا می شود که مفت و مجانی آگاهی در اختیار ما قرار دهد هنوز برای دریافت آگاهی آماده نیستیم.

و البته کسی که چنین می اندیشد نمی داند که خود را وارد چه ورطه ای از حساب و کتاب انرژیکی می کند که چه بسا موانع عظیمی بر سر راهش قرار می دهد.

.................

با یک نگاه کوتاه و گذرا به انسانهای مسیر رشد و آگاهی در هر کجای جغرافیا و زمان در می یابیم که آدمهای جدی در این مسیر چه کوششهایی کرده اند و همه وجودشان را در مسیر تعالی شان هزینه کرده اند و این طور نبوده که همه چیپس و پفک های زندگیشان هم رو براه بوده باشد و اگر ته مانده ای از وقت و انرژی و پول و حس و حال و حوصله ای ماند از سر سیری در پی آگاهی هم رفته باشند . . .


جدیت
ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱  کلمات کلیدی:

جدیت داشته باشیم. همگرا و متمرکز در مسیر و هدفمان. نصفه و نیمه بودن و یه دل میگه برم برم یه دلم میگه نرم نرم ما رو به جایی نمی رسونه. قاطع و با صلابت ولی آرام و مطمئن باشیم.

باور کنیم که اگر این گونه باشیم همه جهان با ماست و همسو و همراه ما و . . .

یک تجربه نا موفق از خودم:

از سال 1375 تا 1385 مثلا خوشنویسی کار میکردم ولی پیشرفتی داشتم که مربوط به شش ماه اول سال 75 بود. یعنی همون وقتی که هر روز تمرین میکردم. بعد شد هفته ای یک روز بعد ماهی یک روز و حتی سالی یک بار. فقط شد رکورد این که ده ساله خوشنویسی کار میکنم. یک جورایی مسخره کردن خود به حساب میاد اینجوری عمل کردن.

یک تجربه موفق از خودم :

خاطرم هست در طول سه سال که کلاس میرفتم و هفته ای سه جلسه کلاس بود یعنی حدود 150 جلسه در هر سال و 450 جلسه در کل این سه سال و من فقط سه جلسه کلاس نرفتم که فقط یک جلسه رو نتونستم به استاد اطلاع بدم. این یعنی جدیت و تکلیف خود رو روشن کردن.

.................................

نکته تکمیلی: اینگونه یا آنگونه بودن هیچ ربطی به پول داشتن یا نداشتن نداره . . .  عشق میخواد و هدف و در این راستا عامل بودن . . .

 


مراقبه و زندگی
ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٠  کلمات کلیدی:

 

مردمانی اوقاتی از وقتشان را صرف نشستن و مراقبه می کنند و بعد چه می شود؟ به بقیه زندگیشان می پردازند؟ مردمانی در شرق چنین میکنند؟

مردمانی دیگر هفته ای یک بار به کلیسا می روند و آنجا عبادت و نوعی مراقبه می کنند و اما بقیه ایام هفته چه می شود؟ به دیگر شئون زندگی مشغول می شوند؟ مردمانی در غرب چنین می کنند؟

این یکی پریود زمانی کمتری دارد، مردمانی روزی پنج بار نماز می خوانند و مراقبه ای می کنند و اما فواصل بین این نماز ها را چگونه سپری می کنند؟ به زندگی دنیایی ادامه می دهند؟ مردمانی در خاور میانه که کشور ما هم بخشی از آن است این طور عمل می کنند؟

آیا مراقبه و کلیسا و مسجد و نماز و عبادت و معبد و این چیزها که مرکزیت همه آنها با همه تفاوتهای ظاهریشان همان مراقبه است، همین است که میبینیم و انجام می دهیم؟ ودر زمانهایی که در نماز و عبادت و مراقبه نیستیم در حال چه کارهایی هستیم؟ گاهی کارهایی کاملا متضاد با مراقبه و نماز؟ پس معنی این اعمال چیست؟ ساده لوحانه نیست اگر دائم در بین این زندگی پریودی گناه و طلب بخشش و یا امور معنوی و مادی و یا شلوغی و ازدحام درونی و مراقبه خود را نوسان دهیم؟

من منکر این نقش پاکسازی کننده این اعمال نیستم و بلکه حقیقتا نماز یا عبادت یا مراقبه مثل حمام رفتن عمل میکند که ما را تمیز میکند و انجام دادن آن با هر سطح آگاهی قطعا سودمند است و برای ما مفید.اما آیا فقط همین است؟  

این همان ویروسی است که مدتی آن را رد یابی میکنم و خیلی جاها دارم می بینمش. ویروس تفکیک ماده از معناو جدایی امور معنوی از مادی و این در حالی است که اساسا ماده و امور مادی زمینه ساز معنایی در آن است و بدون وجود ماده معنویت هیچ معنی ای ندارد و از سوی دیگر مگر میشود ماده ای را بدون معنا متصور بود؟ ازدل ماده معنا میجوشد و ماده صرف بی معنا وجود ندارد. زندگی را دو بخش کردن و یک بخش را به مادیت و زندگی مادی اختصاص دادن و بخشی دیگر را به معنویت اختصاص دادن نه این که بد باشد، بالاخره عامی از مردم و جامعه با این روش کنترل می شوند و جامعه به لحاظ کارکردگرایی سامان بهتری ی یابد ولی ایا همه شئون و شقوق مراقبه و عبادت و نماز صرفا در این است؟

اگر در سطحی عالی تر به سوی تعالی بخواهیم سخن بگوییم قضیه از اساس دگرگون می شود. با این سطح، تفکیک زندگی مادی و معنوی و برای هر یک بخشی از وقت را به آن اختصاص دادن صرفا همان نقش اجتماعی بیان شده و پاکسازی فردی گفته شده را دارد و نه هیچ چیز دیگر و چیز دیگر یعنی خود حقیقت زندگی که از دل همین زندگی واقعی مادی، معنویت به دست می آید و معنا چیزی جدای از زندگی مادی نیست.

مراقبه یعنی مراقبت از خود بر اساس مطالب آگاهی در همه شئون زندگی و این یک مراقبه پویا و دینامیک است و نه صرفا یک مراقبه ایستا و جدای از زندگی و استاتیک.

نماز باید در همه زندگی جاری باشد. وقتی کتاب میخوانی رانندگی می کنی. کار میکنی. پول در می آوری. درس میدهی. سکس میکنی و هر کارو عمل ذهنی و جسمی دیگری . . .

زندگی برایت کم کم میشود یک مراقبه دائمی و اشراف و بصیرت دائمی و لحظه به لحظه به خود.

بعضی ها شنیده اند خوشا آنان که دائم در نمازند و سطح این حرف را شنیده اند و دائم دارند نماز می خوانند و حال آن که آنان که دائم در نمازند یعنی هر کاری میکنند نماز است حتی وقتی نماز می خوانند . . .

خوشا آنان که دائم در نمازند .. بهشت جاودان بازارشان بی . . .

 


دو مطلب
ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢  کلمات کلیدی:

 

هیچ کجا لزوما جایی نیست که حال و احوالمان در آن خوب یا بد باشد و بدون آن بد یا خوب. هر کجا که باشیم خودمان را با خودمان به همراه داریم و هر آنچه که هستیم را به زمان و مکان می دهیم و باز پس می گیریم.

اگر به واسطه بودن در جایی و یا در کنار کسی حالمان خوب است و بعد از فراق از او و یا جدایی از آن جا دلگیریم، در تمام مدت زمانی که حالمان خوش بوده، حالی بوده که از درونمان نجوشیده و عاریتی بوده است و در وضعیتی بوده ایم که آن شخص، موقعیت یا مکان موقتا مانع شده که خودمان را ببینیم و حائل بین ما و ما شده است و حالا مجبوریم دوباره با خود ژولیده و به هم ریخته و ویران خودمان همراه باشیم و این دردناک است.

بسیار شنیده ایم که افرادی برای حال خوب و یافتن آرامش و یا ... به مسافرت می روند. این از نظر آگاهی متعالی یعنی فرار و هرچند اگر موفق به خوشی موقت شویم از همان لحظه اول در حال پر کردن منبع بدحالی و عدم آرامش در بازگشت هستیم و وقتی از این موقعیت موقتی و غیر حقیقی آرامش و امنیت و عشق دور شویم حالمان بد میشود. در واقع به حال واقعی خودمان باز میگردیم.

آگاه باشیم آنچه سبب حال و احوال حقیقی و ریشه ای خوب ما میشود مسافرت و رفتن به مکانهای زیبا و دلپذیر و یا بودن در کنار اشخاصی خاص نیست و اگر چنین کنیم باید خماری بعد از مستی را نیز بدانیم که در پیش است.

حال خوب ما از خود ما و درون ما میجوشد و از کوزه همان برون تراود که در اوست و بدانیم که ما اشرف مخلوقات هستیم و این زمان و مکان هستند که به واسطه مجاورت با انسان متعالی شرافت می یابد و حال و احوالشان خوب می شود و هیچ چیز نمی تواند حال انسان را در بلند مدت خوب کند جز " آگاهی " و هر آنچه که بیرون ماست و در نا آگاهی و غفلت ما سبب حال خوبی ما می شود، این حال خوب را به علاوه سودش از ما پس خواهد گرفت  . . .

............................

 

ظاهر عالم انسانی در حال نزدیک تر شدن به هم می باشد ( زبانها و فرهنگها و پوششها و آداب و رسوم و  . . . ) دیگر آنقدرها تفاوت بین یک آفریقایی و آمریکایی و آسیایی نیست در پوشش و یا امور ظاهری. امید است این نزدیکی ظاهری زمینه وحدت و یکی شدن باطنی و توحید شود. امید است بدانیم و بفهمیم که همه تفاوتها فقط در همین ظواهر است و در باطن چنان به هم پیوند داریم که در واقع یکی هستیم.

اما اگر این نزدیکی ظاهری از آگاهی و انتخاب در نیامده باشد، ساده لوحی است اینگونه بیندیشیم.

 عدم آگاهی بازگشت می آورد. آن هم همراه با جبران.

 درست است که بر طبل جدایی کوفتن و ملت من، دین من، فرهنگ من و . . . و اینها را غلو آمیز مطرح کردن و دیگران را نادیده گرفتن، گسترش کثرت بوده و سبب تفرقه بشری و مزاحم آگاهی و تعالی و توحید است. اما کسی که بدون ادراک همین من ها، بدون هیچ گونه شناختی از خود و تاریخ و فرهنگ خود، در یک وضعیت بی عملی تسلیم فرهنگ غالب شده است و پوشش و زبان و فرهنگ روز را پذیرفته است نیز به گسترش تکثر در حال کمک کردن است.
تنها " آگاهی " است که دوای درد ماست و بدون آگاهی در ظاهر هر گونه باشیم در حال ایجاد تفرقه و دوری از توحید هستیم . . .

 


رنج گنج
ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٦  کلمات کلیدی:

 

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید   معشوق همین جاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار   در بادیه سرگشته شما در چه هوایید
گر صورت بی‌صورت معشوق ببینید   هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید   یک بار از این خانه بر این بام برآیید
آن خانه لطیفست نشان‌هاش بگفتید   از خواجه آن خانه نشانی بنمایید
یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدید   یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید
با این همه آن رنج شما گنج شما باد   افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

دیدگاه دوگانه
ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳  کلمات کلیدی:

 

اکثریت افراد جامعه را می توان در یکی از قالب های دوگانه موجود طبقه بندی کرد. اگر دقت کرده باشیم می بینیم و می دانیم که در هر مقوله ای دو گروه، دو نهله، دو دسته، دو چیز ظاهرا متضاد وجود دارد و هر یم از آدمها به یکی از آنها تعلق دارند و خود را منسوب و منتسب به یکی از آنها می نمایند و بنابراین دیگری را به چشم تحقیر و دشمن و ضد و بی ارزش و ... رد و ظرد می نمایند.

دیدگاه اکثریت آدمها یک دیدگاه دو آلیستیک است و در این دو بینی ( که برآمده از سطح آگاهی یتیم در سفر قهرمانی است ) در یکی از جایگاهها قرار میگیرند و دیگر جایگاه را با انرژی بر آمده از همان یتیمی می کوبند.

تفکر ایشان  "یایی " است و در موقعیت " این یا آن " قرار دارند و وقتی در یکی از این یا ان قرار گرفتند یکی از شرح وظایفشان دشمنی و طرد و نفی دیگری می شود.

چند مثال :
آیا کم شنیده اید که در دوگانه اسلام و ایرانی عده ای در این گروه و عده ای دیگر در گروه دیگر قرار میگیرند؟ عده ای به نام اسلام و مسلمان به ملی گراها می تازند و آنان را بی دین و ... می خوانند و عده ای دیگر و آن طرف تضاد به اسم ایرانی و ملی گرا به اسلام می تازند و آن را برآمده از غیر ایرانی و عرب می دانند؟ وقتی در یکی از این دسته ها قرار گرفتی آماده موضع گیری و خشونت ورزی و داد و بیداد و رگ های گردن بر افروخته و خود را محق دانستن و دیگری را باطل دانستن و ... باش.

یا مثلا دوگانه دیگر: آزادی و عدالت که از زمان مشروطه تا حالا مثل یویو جامعه و مردم را دوره های متمادی به این سو یا آن سو کشیده است.

دوگانههای دیگر مبتنی بر تفکر یایی را خودتان رد یابی کنید. زیادند و هر یک را بازیگران و موج سازان و موج سواران در وقت مقتضی فعال می کنند و از آن بهره برداری میکنند.
به جای تفکر یایی که قطعا رهاوردش جنگ و دعوا و مخاصمه و تضاد است می توان به تفکر  " واوی " پرداخت. آیا واقعا نمیتوان در مثال فوق الذکر  ایرانی مسلمان یا مسلمان ایرانی بود؟ حتما که در نظر کسی که ذهن و وجودش به شکل تضادی برنامه ریزی شده جواب منفی است و این دو را با هم سلزگار نمی بیند اما کسی که از مرحله کودکی ( معصوم و یتیم ) گذشته و هویت خود را در شیشه های بیرونی جستجو نمیکند تا خود را معنا دهد و از مرحله تضاد گذشته است بسیار هم همساز و همسو است.

یا مثلا نمیتوان آزادی و عدالت را با هم درک و اجرا کرد؟ یا ...

گذر از تفکر یایی و رسیدن به تفکر واوی برای بسیاری بسیار دشوار است چون اساسا معنای زندگیشان را از دست میدهند چون دیگر چیزی برای جنگیدن ندارند و جالب اینجاست که با جنگ لابد قرار است چیزی بسازند !!

از این بودن یا آن بودن دست بکشیم و با چشم واقع بین و متعادل به این یا آن نگاه کنیم. خواهیم دید که هر یک از طرفین چیزهای خوبی برای تعالی ما دارند که اگر نبینیم خودمان متضرر شده ایم و چیزهایی هم شاید باشد که بدون دعوا آن را به کناری بگذاریم.

به جای جنگیدن با تاریکی، در تاریکی شمعی روشن کنید . . .


اعلام شب عید
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٩  کلمات کلیدی:

 

اعلام . . .

شبی است شبیه شب قدر . . .

همراه انرژی جمعی و ناخودآگاه جمعی مان، ضمن بررسی سال رو به پایان و درک و گرفتن درسهای تجربه و عدم تکرار آنها در سال جاری، امشب را همراستا و همسو با رویا پردازی معصوممان و با توکل بر خداوند و در مسیر اهداف جنگجوی وجودمان، اعلامهای مناسب، مسئولانه، آگاهانه و غیر خودخواهانه و توحیدی و همسو با جهان هستی داشته باشیم و آن را رها کنیم و به نتیجه گیر نکرده کنترلش ننمایم تا در صورت صلاحمان ان شاالله بدون کمترین اصطکاک و با بیشترین همسویی در خیر و شادی و برکت و فراوانی و نزول رزق و روزی، در رودخانه شعف شنا کرده، جسم و جان به نسیم رحمت الهی بسپاریم و از همیشه تا همیشه در آغوش امن الهی در مسیر قهرمانی منحصر بفردمانطی طریق نماییم. ان شاالله . . .

برکت باشید . . .


بابانوئل و حاجی فیروز
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٩  کلمات کلیدی:

در شب یلدای امسال کلاسی داشتیم که آنجا بیان کردیم:

موبدان باستانی ایرانی در شب یلدا ( جشن آغاز زمستان ) با آیین های خاص نیایش همراه با طلب برکت و فراوانی و سمبل های هدیه و برخورداری، با طبیعت همراهی میکردند.

با ظهور مسیحیت و زوال دوران پگانی، تقریبا همه عناصر فرهنگ میترائیسم، از جمله آیین های موبدان توسط مسیحیان مصادره به مطلوب شد.

توسط کلیسا و برای اثرگذاری و تمایل مردمان به این تاریخ، تولد مسیح با یلدای ایرانی میترایی همزمان اعلام شد و عنوان کریسمس و آغاز سال نو گرفت و لباس و آیین موبدان ایرانی بر تن بابانوئل پوشانده شد و عالمگیر گشت.

......................................

امروزه بابانوئل مظهر فراوانی و برکت و فراوانی و هدیه دادن و عشق و مهر است و عمو نوروز ما به همراه حاجی فیروز گدایی میکنند تا برای شب عید چیزی بگیرند . . .


کارما مشترک
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٧  کلمات کلیدی:

آیا فکر می کنید بی دلیل است که با این آدم دوست شده ایم؟ فرزند فلانی ها شده ایم؟ پدر یا مادر کسی هستیم؟ شاگرد یا معلم فردی گشته ایم؟ آیا همینجوری بی دلیل است که با کسی در رابطه ای هستیم؟

آنچه ما را به کسی پیوند داده بر اساس حساب و کتاب خاصی بوده و هست. چیزی که به آن کارما مشترک میگوییم و همین حساب کتاب خاص بین ماست که ما را به هم در این لحظه رسانده است. ما با هم حسابی داریم و تا این حساب تسویه و تصفیه نشود در پیوند هستیم.

درک این معنا و پذیرش این مطلب راه را بر آگاهی و رهایی باز و باز تر میکند . . .

 

 

برای درک بهتر کارما مشترک مثالی میزنیم:

 

آیا تا کنون سنگی وسط حوض یا استخری انداخته اید؟ حتما دیده اید که دور این سنگ دایره هایی شکل میگیرد.  به این دایره ها هم احتمالا میدانیم که دوایر متحد المرکز میگویند.

 

این دایره ها ظاهرا از هم جدا هستند و ربطی به هم ندارند ولی در یک نگاه کلی تر میدانیم که به هم مرتبطند و علت وجودی یکسانی دارند که همان سنگ افتاده در آب است. دایره ها هر چه از سنگ دورتر می شوند کم رنگ تر و محو تر میشوند ولی حلقه های نزدیک تر، واضح تر و عمیق ترند. این حلقه ها تا بی نهایت ادامه پیدا میکنند هر چند که ما از حدی به بعد را شاید نبینیم.

 

پدر و مادر و فامیل و دوست و همسر و افرادی که با آنها پیوند های نزدیکی داریم مثل همین حلقه های نزدیک به همان سنگ افتاده در آب هستند ( علت مشترک و واحدی که ما را به هم پیوند میدهد ) و هر چند پیوند ما ( هر یک از این حلقه ها ) با یکدیگر تا بی نهایت و در بر گرفتن همه انسانها بدون استثنا ادامه دارد ولی از یک جایی به بعد را معمولا درک نمیکنیم. ولی حلقه های نزدیک و علت واحد نزدیکی ما به هم مثل همین مثال است.

 

حال اگر هر یک از این دایره ها دیگری را به رسمیت نشناسد و آن را نفی کند یا از آن خوشش نیاید و یا در پی حذف و نابودی آن باشد یعنی چه؟ مثلا حلقه دوم بخواهد حلقه سوم را نابود کند چه راهی دارد جز حذف همان سنگی که در آب افتاده؟ ( یعنی همان علت مشترک ) که با این کار ( به فرض محال موفقیت ) خودش را هم نفی کرده و نابود ساخته است.

 

ما بر اساس حساب و کتاب خاصی به هم پیوند خورده ایم و در کنار هم هستیم و هیچ چیز بی دلیل نیست. با پذیرش این مطلب و دیگرانی که به هر شکل ( مثبت و یا منفی ) در کنار ما و ما در کنار آنها هستیم هر چه زود تر و با کمترین اصطکاک این حساب مشترک را سامان داده در راه تعالی مان ظی طریق کنیم. بی دلیل نیست که کنار فلانی هستی. چه از او خوشت بیاید یا نه او همکار توست در رسیدنت به هدفت.

 

و نکته دیگر این که شاید آن سنگ افتاده در آب خود تو باشی که علت آن حلقه های دور خودت شده ای و با نفی آنها به شکل دیگری در حال جدال برای نابودی و نفی خودت هستی . . .

 

برای درک کارما مشترک یک مطلب و مثال ساده تر  و البته عمقی تر عرض می کنیم:

مثال سنگ و افتادنش در آب و حلقه های دور و بر آن یادمان هست.

آیا تا کنون مسئله حل کرده اید؟ فرض کنیم آن سنگ یک سوال باشد، یک مسئله.

یک مسئله مطرح شده و حلقه های دور این مسئله مثلا شما و همسرتان، شما و دوستتان، شما و همکارتان، شما و مادرتان و . . .  هستید. این یعنی چه؟یعنی مسئله مربوط به دو نفرتان است. شما همکار هم هستید برای حل این مسئله. هر کدام بر اساس استعدادها و پتانسیل ها و ابزاری که در اختیار دارید قرار است و فقط به صورت منحصر بفرد آن را دارید در یک تعاون و همکاری این مسئله مشترک را حل کنید. حال با عدم پذیرش این همکار چه میشود؟ با عدم همسویی و عدم پذیرش این همکاری مبتنی بر همان حقیقت منحصر بفرد هر یک ار طرفین، و همکاری و کار تیمی و اصرار بر حل مسئله به صورت انفرادی، در واقع داریم خودمان را از حل مسئله دورتر میکنیم. هر یک از ما در جعبه ابزارش یک ابزار منحصر بفردی دارد که هیچ کس دیگر در اختیار ندارد و جایگزین شدنی نیست.

بر اساس حساب و کتابی کائناتی و با دلیل و هدف هر یک از ما کنار دیگری هستیم. فرصت رشد خود را باطل نکرده، برای خود اتلاف انرژی و تکرار تجربه به وجود نیاوریم. جهان هستی بر اساس قوانینی مدیریت میشود . . .

حال اگر تو خودت این سوال و مسئله باشی چه؟

این درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود . . .


خورشید و شب
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٥  کلمات کلیدی:

 

شاید همه جا مهر به خورشید عیان باشد، که هست

با این همه شب هست و خورشید در آن وقت که نیست

خورشید ولی هست و شب هست که  نیست

خورشید نباشد هست، ولی بودن شب، نیست . . .


خشم
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۳  کلمات کلیدی:

 

شخص خشمگین و عصبانی، به شدت از خودش عصبانی است. مهم نیست که این عصبیت را که از درونش میجوشد را به چه دلیل روی دیگران فرافکن کند. دیگران فقط خروجی این جوشش می توانند باشند.

ظاهر قضیه این است که خشم در رابطه با دیگران اتفاق می افتد ( یعنی ما از کسی یا کسانی عصبانی می شویم ) ولی این فقط رفتار است و علت و دلیل بروز این رفتار فقط و فقط در درون خود ما ریشه دارد. باطن و عمق این است که فرد به دلیلی از خودش عصبانی است و خشمی شدید نسبت به خودش دارد و این عصبیت را نسبت به خودش دائما اعمال میکند و در درون آتش این دوزخ در حال زندگی است.

در روایات است که هیزم آتش جهنم خود افراد هستند ( یعنی ایشان به آتشی بیرونی نمیسوزند بلکه آتش از درون خودشان میجوشد ). شخص خشمگین در موقع بروز خشم فقط این آتش درونی را بیرونی میکند و می خواهد دیگری را در آتشی که خودش در حال سوختن در آن است هم بسوزاند ولی مکانیزم دفاع روانی ( برای عدم از هم گسیختگی روانی ) این نکته درونی را به بیرون از خود ( شخص دیگر ) فرافکن میکند تا در جهلی بماند ( جهلی که مثل کوری و کری است و اگر برداشته شود شخص به شدت احساس درد خواهد کرد. چرا که دیدن مسئله در خود و نینداختن آن به گردن دیگری و خود را تبرئه نکردن و دیگران را مقصر ندانستن و سهم خود را دیدن، آگاهی میخواهد که اولش واقعا دردناک است و روان شخص برای دوری از این درد، یکجا همه چیز را به گردن دیگری می اندازد و خود را تبرئه میکند و به قیمت عدم رشد و توسعه آگاهی و تعالی، در جهل مانده و درد نخواهد کشید. دردی که مثل دارویی تلخ است ولی شفا با خود به ارمغان خواهد آورد. البته این بی دردی خود بزرگترین درد است که در قالب درد خشم و سوختن دائمی در آتش برای او بازتولید میشود).

اساتید همواره در پی اینند که ما را به خودمان بنمایانند و چیزی را که در خود نمی بینیم و یا نمیخواهیم که ببینیم به ما نشان دهند. آنان در پی این نیستند که ما را با همه دردهایمان در توهمهای تکنیکی بی دردی قرار دهند و ظاهر زندگیمان را خوش کنند. بلکه میخواهند خودمان را به تمامی ببینیم و اگر چیزی دردناک است حتی دردش را بکشیم تا راه شفا هموار شود.

حافظ خوش گفته است که مرد را دردی اگر باشد خوش است، درد بی دردی علاجش آتش است . . .

برای فرد تکامل یافته هیچ آتش بیرونی به درونش راه نخواهد یافت و هیچ دلیل بیرونی و جهنم خارجی به بهشتش رخنه نخواهد کرد و اگر برای کسی چنین شد معلوم است که چیزی در خود فرد هست که همسویی با آن عامل بیرونی پیدا کرده و در واقع بیرونی شده و رفتار شده ای است از درون عمقی تر فرد.

و ابراهیم را در آتش انداختند و درون صلح و بهشت درون او آتش بیرونی را سرد کرد . . .


چنینم
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۳  کلمات کلیدی:

 

چندی است که  آرام و سبکبار و رهایم

آواز دهد جانم و پاسخ نتوانم

پندار ندارم که جهان هست که یا نیست

من هستم و این جمله بدانم که ندانم

 

من حال چنینم، نه چنانم

با این همه در بند رخش رقص کنانم

فریاد زنم، در دل آرام و خموشم

پا روی زمین، در وسط باغ جنانم

 

سرد است زمین، گرم شود با دو نگاهم

من گرم شدم گرم شدم اخگر نابم

آتش شده ام باز در اندیشه آبم

آبم و پراکنده در امواج هوایم

 

خاکم و درونم همه خاکم

افلاک نمایم، بنمایم بنمایم

من صورت جان، عین جهانم

ترسم که بگویم، بنمایم ننمایم

 

پرواز کنان فکر بهارم

در سجده به خورشید به پایان خزانم

من رقص کنان مهر عیانم

در انجمن عشق یکی از همگانم

 

با پای روم جایی روم که آشنایم

بیدار کنم مردم خفته به ندایم

هو هو کنم و های به هی های، خدایم

تا وصل رخش، باز چه پرواز کنانم

 

سرشار سرایندگی و میل کلامم

با این همه خاموش  ز اغیار، چو لالم

کو گوش نبسته ز سخنهای اضافی

تا بشنود آواز ز لبهای دوتایم . . .


هیچ چیز
ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٢  کلمات کلیدی:

 

 

 

" هیچ چیز " ..... تاکید میکنیم........ " هیچ چیز " نیست و ( هیچ استثنایی ندارد ) که بیرون از ما باشد و سبب حال و احوالی در ما شده باشد . . .

از کوزه همان برون تراود که در اوست . . .

اگر هر چیز بیرونی ( مهم نیست که چه چیزی یا چه کسی و مربوط به کدام وجه از زندگیمان باشد ) به هر شکل و طریقی موجب حال و احوالی در ما شد، این فقط یک انگشت اشاره است که یک آینه ای نمایان شده و خودت را در آن ببین. همین و لاغیر . . .

از ماست که بر ماست و البته که هر آنچه که بر ماست برای ماست در مسیر تعالی و برای آگاهی متعالی و فرصتی است برای رشد . . .

 


هوای بارونی
ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٠  کلمات کلیدی:

 

سرتاسر نگاه تو، پر از نگاه عاشقیست

وقتی نگاهم میکنی، هوای من چه بارونیست

پر میشم از صدای تو

 پر میکشم برای تو

چیا که یادم نمیاد، خیال من خیال تو

از ذهن من که رد میشی

آتیش میشی، آتیش میشی

دلم میخواد پیشم باشی

دلم میخواد پیشم باشی

رو ماسه های ساحلت نشستم

با خط عشقم برا تو نوشتم

جون منی، عشقم و سرنوشتم

موجت میاد و من و باز می بره

فدات بشم کجا منو می بره

هر وقت که یاد تو میاد به سویم

نقاشی روی تو میشه کارم

پر از حس عجیب بارون

سرشار از فکر تو زیر بارون

دلم میخواد با آتیشت گرم بشم

یا بسوزم کم و کم و کم بشم

تو سرسرای باغ تو، دلم میخواد گل بچینه

ببین ببین که عاشقت میخواد تو رو باز ببینه

رو ماسه های ساحلت نشستم

با خط عشقم برا تو نوشتم

جون منی، عشقم و سرنوشتم

موجت میاد و من و باز می بره

فدات بشم کجا منو می بره

خدا میدونه که تو رو دوست دارم

سر روی شونت میزاری بزارم؟

یه دل سیر غرق نگاهت بشم

پروانه شم، اسیر و رامت بشم

چراغونی میشه دوباره قلبم

 تو هستی پیش من، دوباره هستم

بازم حدیث راز و آواز تو

 به عشق تو همیشه مست مستم

رو ماسه های ساحلت نشستم

با خط عشقم برا تو نوشتم

جون منی، عشقم و سرنوشتم

موجت میاد و من و باز می بره

فدات بشم کجا منو می بره . . .


دوباره تو
ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٤  کلمات کلیدی:

 

میخواند از درون من اینک دوباره تو

من آسمان شبم پر ستاره تو

آوای اشتیاق مرا چنگ می زند

این ساز بی صدای نهانی و آه تو . . .

14 بهمن 90


ساحل نگاهت
ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱۳  کلمات کلیدی:

 

در ساحل نگاهت موجی به خنده برخواست

پنهان مکن زمن چون، دریا هنوز برجاست

ساحل شدی ندانی من غرق غرق گشتم

از ماست هر چه بینیم، از ماست آنچه بر ماست . . .

12 بهمن 90

 


انتخابات
ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱۱  کلمات کلیدی:

 

انتخابات:

رای دادن به هر کسی که مایلیم و بررسی کرده ایم، چه به یک لیست کامل رای دادن، یا حتی به یک نقر و یا رای سفید دادن و یا حتی رای ندادن ( رایمان به رای ندادن به هر دلیلی ) می تواند جزو گزینه هایمان باشد، به شرطی که انتخاب هر یک از این گزینه ها در انتخاب و اختیار ما باشد و آگاهانه آن را انتخاب کرده باشیم و نه واکنش به هر چیزی و یا قهر از هر چیزی و در موقعیتی که غرائز و عواطف و احساساتمان مانع انتخاب گری آگاهانه و عقلانیمان است، چرا که اگر این گونه باشد، فکر میکنیم که ما تصمیم گرفته ایم و حال آن که ما فقط مجری تصمیمات دیگران و یا جو زده و شرطی شرایط هستیم.

 

هر انتخاب و تصمیمی که تابع واکنش احساسی ما باشد، کنش فعال محسوب نمیشود.

 

انفعال و یا فعالیت یعنی این که من همه گزینه ها را برای هر اقدامی در دست دارم و حال انتخابم سکوت یا حرف زدن، نشستن یا ایستادن، و در کل کاری نکردن یا کاری کردن است و نه این که بی عمل باشیم و در ندانستن و عامل نبودن کاری نکنیم و این کاری نکردن را فضیلت خود هم به حساب آوریم و نه سوی دیگر اقدام و عمل فعال را که سکوت فعال یا انفعال ( که خود عین فعالیت است ) را نشناخته و صرفا بی هدف بدویم . . . 

 

نتیجه همه شقوق مغایر، به هر حال اتلاف انرژی است و تنها انتخاب گری آگاهانه است که زمینه رشد و تعالی آگاهی را به بار می آورد و محصول مناسب میدهد.

 

حتی اگر رای نمیدهیم یا میدهیم از حب و بغض هایمان جدا و رها باشیم . . .


دستان پرنیاز
ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٠  کلمات کلیدی:

 

در بی کرانه آواز و ناز و راز

در بی نهایت دستان پرنیاز

دستی گرفته دست مرا باز و باز و باز

قلبی نشسته در دل من ساز ساز ساز . . .


دل پنهان . . .
ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٧  کلمات کلیدی:

 

دل به من گفت که پنهان شو چو من

من به دل گفت که بیرون شو چو من

دل بگفتا در دل من رازها، افسانه هاست

منزل افسانه ها در سینه هاست

گر دل من از نهانگاه خودش آید برون

سر به سر دیوانه زاید، عشق همراه جنون

من در آن بیرون همی گردم، همی چرخم، همی استاده ام

تو نشین بی همنشین پنهان ز اغیار برون

سازها را کوک کردم از برای جان خود

زخمه زن بر زخم من بر ساز پنهان درون . . .


← صفحه بعد